جنگ هیچ‌گاه عوض نخاهد شد

نوشته شده توسط شیخ المعانی شلغم الدین سمنانی در ۲۹ مرداد ۱۳۹۵

بچه‌ها نباید درگیر هیچ چیز بشوند، نه جنگ نه بیماری نه فقر نه گرسنگی. وقتی خودتان صاحب فرزند شوید یا حداقل نهایتن یک روز با این کوچولوهای آسمانی سر و کله بزنید و مغزتان را بجوند و یک جمله را نهصد و هفتاد دفعه تکرار کنند متوجه این مسئله خواهید شد. وقاحت و بی شرمی این دنیا به هیچ کس رحم نمی‌کند نه به کودکان گرسنه‌ی آفریقا و یا هر کجای زمین نه به بچه‌های جنگ زده سوریه و یمن و نه به تمامی کودکان معصومی که به هر نحوی وسیله هر زشتی می‌شوند.

اول صبح بود که این کلیپ رو توی شبکه های مجازی دیدم، صبحم زهر شد. تحمل نداشتم ببینم وقتی با صورت سفید پر از گرد و خاک روی صندلی آمبولانس نشاندش دستی که به سمت چشم اش برد خون دید. نمی‌دانم آن روز چطور جواب این خون‌ها را خواهند داد…

Because if my time in the army taught me one thing: it’s that war, war never changes.
اگر خدمتم در ارتش یک چیز به من آموخته باشد این است که؛ جنگ هیچ‌گاه عوض نخاهد شد.

کمپ ایرانی جنگجویان افسانه‌ای برای رقابت‌های درون محله‌ای

نوشته شده توسط شیخ المعانی شلغم الدین سمنانی در ۹ خرداد ۱۳۹۵

من فکر می‌کنم تمام اشیا نسبت به ما هم احساس دارند. کوشولوتر که بودم وقتی آخرای هفته از این کلوپ‌ها سی‌دی بازی کرایه می‌کردم یا می‌خریدم و شب می‌آوردم خونه و خب معمولن اون موقع‌ها بازی ها اجرا نمی‌شدن خیلی ناراحت می‌شدم می‌رفتم کنار دسکتاپم می‌نشستم دستی به روی کیس‌اش می‌کشیدم و حس نوازش یک اسبِ مشکی زیبا رو داشتم و می‌گفتم فردا ناامیدم نکن پسر! و فردا اون بازی اجرا می‌شد و من به مراد می‌رسیدم. البته هنوز هم این رابطه‌ی حسنه‌ام با بسیاری از اشیاء وجود دارد حتا با اباصلت لپ‌تاپ عزیزم!

گاهی اوقات پیش می‌آید وقتی بیرون هستم و اشیاءام رو به درستی نمی‌شناسم اونها دوست دارند با من آشنا بشن. مثل این کوه بلند وقتی داشتم از شمال برمی‌گشتم منو صدا کرد و یه آدرسی از من پرسید که متاسفانه نمی‌دونستم. نمی‌دونید تو نگاه اول چقدر دلبری در نگاهش داشت. البته اگر شما اینکاره نباشید، ناشیانه رفتار می‎کنید و مخاطبتان را می‌پرانید اما من بعد از اینهمه سال قلق کار دستم اومده و اونها برای من ژست‌های قشنگی می‌گیرن.

نمی‌دونم الآن که دارم این پست رو می‌نویسم چقدر جاندار روت زندگی می‌کنن، یا چقدر آدم دارن درختاتو قطع می‌کنن یا چند نفر قوطی رانی رو کنار درختات رها می‌کنن.

من مطئمنم اگر اسطوره‌های افسانه‌ای شائولین این عکس من رو ببینند به من حسودی می‌کنن و می‌دونن چندین استاد بزرگ می‌تونن در ابرهای بالای کوه تو در آرامش به چکیدن صدای شبنم به روی زمین گوش کنند.

یا کلی اژدها هستن که توی نیازمندی‌های روزنامه‎ها دنبال یک کوه همراه با ابر هستند که بتونن بچه‌هاشو پرورش بدن. یا مطمئنم الآن در بالاترین نقطه قله تو یک گل به اسم «میخچه‌ی‌پای‌گراز‌استانبولی» با طیف رنگ RGB وجود داره که می‌تونه فیخ فیخ آبریزش دماغ در صبح تابستان و بهار رو درمان کنه.

من مطمئنم که تو هم همونقدر که من عاشقت شدم، عاشقم بودی!

photo_2016-05-30_00-32-47

این کوهِ بلند پای در بند/این گنبد گیتی این هم‌آورد

ساعت های دور از خانه

نوشته شده توسط شیخ المعانی شلغم الدین سمنانی در ۴ اردیبهشت ۱۳۹۵

یادمه اون دورانی که حالیمون نبود همه چی -منظورم این نیست الآن خیلی حالیمونه- منظورم اون دورانی بود که انقدر به کلم صفتی این دنیا پی نبرده بودیم و روی بازوهامون چشمی که کنار اشکِ نزده بودیم و جای چاقو روی ساعدهامون نبود و ایناست. یادمه اون دوران ریست روزانه مغزم نه شروع صبح یا شب موقع خابیدن بود، ریست مغزم موقعی بود که از مدرسه به خونه بر می گشتم. برای همین قبل از ساعات برگشتن به خونه تو یه حالت «شبح طورِ برزخ مانند» بودم که مثلن الآن برم خونه جریانات چطوره! و معمولن هم هیچ اتفاق خاصی نمی افتاد.

بعد از یه مدت که دیدم خیلی نمیشه بر پایه این دلخوشی های نداشته زندگی رو پیش برد دامنه توقعاتم رو آوردم پایین؛ بدینصورت که مثلن با یه ماکارانی ته دیگ سیب زمینی دار سوپرایز می شدم. یا مثلن از عوض شدن حوله دستشویی خوشحال می شدم چون نسبت به حوله صورتیه حس رقابت می کردم.

الآن که بزرگ شدم مثلن، گاهی اوقات سر ساعت ۱۱ می رم بیرون و یکی دو ساعت کار خودمو الکی طول می دم که سر ظهر و تعطیلی مدارس برسم خونه و خودمو دلخوش به همون دامنه توقعاتم کنم اما تمام حوله های دستشویی مان صورتی رنگ اند…

دردِ رستگاریِ خاهرها

نوشته شده توسط شیخ المعانی شلغم الدین سمنانی در ۱۶ دی ۱۳۹۴

اشاره کردن به یک آهنگِ خاص، مخصوصن که شما یک فلسفه‌ی خاص ازش کشف کنید خیلی استایلِ روشنفکرانه دارد. به طور ناخودآگاه هنگام این اشاره می‌تونید فردِ مخاطب رو تحت تاثیر قرار بدید. من خوب یادم می آد که به شیوه‌ی متبحرانه‌ای هم‌سن‌های خودم رو در اون سنین طفولیت با نقدِ فلسفه‌ی «خروس زری پیرهن پری» تحت تاثیر قرار می‌دادم.

خروس زری برای خیلی از هم‌سن‌هایم شخصیت منفی شده بود بخاطر نقدهای زنِ همسایه در عبارت:

«پاشید واسشون یه چنگِ چینه           گفت زود بخورین خروس نبینه»

در صورتی که این چهره‌ی بورژوآ و ویلِن (Villain) زنِ همسایه و تاثیر باورهای خاله‌زنگی در زنان اون موقع منجر به این نتیجه گیری شده بود و من در اون سنین از این حقایق پرده بر می‌داشتم.

حالا این رو بخونید و آهنگش رو هم زیر دانلود کنید و یا بشنوید:

When all are dizzy and happy from too much wine
I leave the party behind
To walk alone with my thoughts and this spinning mind
Through this cold night
But there she stands

And she walks like you
And she smiles almost like you
A child of the wild just like you
Yes.

For a second I think I get a glimpse
Of the real her, behind
She’s warm and fragile
With smiles that reach to her eyes
But just this moment,
A change so sublime

If she looked me deep into my eyes
And softly asked me too
I’d be in her bed and in her flesh
And waste a life I knew

So I hold my breath and close my eyes
And focus on the wine
Let this trembling moment pass us by
So I could say goodnight

But then, an impulse
I almost touched her face
Before I pulled back my hand
And we get nervous
We laugh and she spills her wine
Both so awkward, for what’s on our mind

And she talks like you
And she smells almost like you
A child of the wild just like you
But she’s not all you
Even strives not to be you
Just like every sister would do

And perhaps it’s the want
Of you in her eyes
But I want her this one single time
…Just this one time

If she looked me deep into my eyes
And softly asked me too
I’d be in her bed and in her flesh
And waste a life I knew

So I hold my breath and close my eyes
And focus on the wine
Let this trembling moment pass us by
So I could say goodnight

If I’d looked into her eyes
And softly asked her too
She would give herself and give her flesh
And waste a life she knew

So we hold our breath, and close our eyes
And take a sip of wine
But this thirst has emptied every glass
And we should say goodnight

…God, help me say goodnight.

2010one

Sisters
Road Salt One
by Pain of Salvation
Download
داستان، داستان مجنون از کف رفته ایست درگیر سگِ چشمانِ خاهرِ معشوقه اش میشود که شباهت‌های زیادی با او دارد و به سانِ کتبِ عربی سال های راهنمایی «فوقع ما وقع» میشود. خیلی اوقات ما کسی رو مستقیم نمی بینیم او رو در آیینه کسانِ دیگری می بینیم و به آیینه ها عشق می ورزیم. اما گاهی واقعن لازم است که ما خاهرش را ببینیم.

ما بی‌تو خسته‌ایم

نوشته شده توسط شیخ المعانی شلغم الدین سمنانی در ۲۸ آبان ۱۳۹۴

آدم همیشه باید جلواش رو نگاه کند، مخصوصن وقتی در حال پیمایش قلل و مسیرهای پرافتخار آن‌هم با سرعت بالا هستند. اصن وقتی سرعت بالاست باید تمام نگاه شما به جلو باشد. در واقع اون مخروط دیدی که یک فرد با سرعت بالا از آن به جلو نگاه می کند خیلی کوچکتر است از کسی که با سرعت پایین خرکت می کند و همیشه هم در حال جلو رفتن نیست.

حال اگر سرعت شما خیلی بالا باشد در فتح شهرهای موفقیت و خلاقیت و اینطور مسائل، دیگر وقت نمی کنید پشت را نگاه کنید. البته شاید در حدی باشید که از آینه عقب به مسافرانتان نگاهی بیاندازید که مطمئنن شما دارید آنها را با سرعت تُپُلی به سمت موفقیت و از این بحثا هدایت می کنید اما هیچ وقت نمی توانید خیلی هوای ماشین پشتی یا آدم های پیاده پشت‌تان را داشته باشید.

شاید اون آدم های عقبی خسته شده باشند، شاید میخ تهِ کفششان رفته باشد، شاید نیاز داشته باشند بنزینی، گازوئیلی، موزی چیزی بخورند جانی تازه کنند. شاید اصلن نخاهند دیگر راه جلویی را ادامه بدهند و بزنند جاده خاکی.

این یک مسئله ساده‌ی منطقی است که در همه جا کاربرد دارد. از دویدن‌های بچه‌های راهنمایی در زنگِ ورزش که نفر اولی شبیه گوزن می‌دود تا مسافرت چند خانواده با ماشین‌هایشان که نفر اولی هبچ وقت معلوم نیست کجاست.

***

پاییز واقعی (مهر و آذر پاییزهای ناواقعی هستند که گرایشان تابستانی و زمستانی افراطی دارند) در حال اتمام است. هوا رو به «خیلی» سرد شدن است. لذا این فتوا بر هر املتوری واجب است که یک بعدازظهر یا شب (ترجیحن شب) تمام خستگی و روزمرگی‌اش را بریزد داخل گونی، یک چای/قهوه/نوشیدنی خوب برای خودش مهیا کند. هر آهنگی که دوست دارد و همیشه با پخش آن دوست دارد باهاش هوار بزند (اگر وُکال باشد) و همواره موی بر تنش سیخ می‌کند، برای خودش پخش کند در تنهایی و یا جمعی که دوست دارد بنیشیند. همه چیز را به دور بیاندازد و پتویی دور خود بپیچد و از روی زمین بلند و از متعلقات آن جدا شود.

ما بی تو خسته ایم تو بی ما چگونه‌ای؟ |مولانا|

ما بی تو خسته ایم
تو بی ما چگونه‌ای؟
|مولانا|

این قسمت: فیلم‌های سَگ فلسفی

نوشته شده توسط شیخ المعانی شلغم الدین سمنانی در ۲۳ مهر ۱۳۹۴

آخ آخ، نمی دونین چقدر دلم می خاد از این فیلم‌های کوتاه معنا گرا بسازم. ازینا که مثلن «سَگ فلسفی‌اند» (با شدت «س» را تلفظ کنید.) بعد مثلن سی و پنج دقیقه از فیلم می‌گذره «نقش اوّل» فیلم در حالیکه داره سیب زمینی پوست می کنه یهو آروغ می زنه بعد این فیلم می ره گونی گونی جوایز بین المللی می بره و همه من باب عروج از کثرت به وحدتش نقدها می نویسن و تحلیل‌ها و تابع‌های مختلف برای اون آروغه ارائه می دن. از این فیلما…

اصن کلن خیلی دوست دارم فیلم بسازم اما خب همیشه در حد همون چقدر خوب میشه فیلم بسازم می مونه چون بعدش یادم می آد دوربین ندارم. الآن حدود پنجاه و هفت ساله می خام دوربین بخرم. بعد هرچقدر جمع می کنم هی نمیشه البته خب حقم دارم چرا قیمت این D7100 Nikon کم نمیشه؟ بعد عین این مفلس ها با سبد سبد امید رفتم تو «کیک‌استارتر» که مثلن بگم می خام فیلم کوتاه سگ فلسفی بسازم بهم پول بدین من دوربین بخرم براتون سگ بسازم که فهمیدم اصن به غیر از مملکت عزیزمون حدود نبراسکا و خود آمریکا و اصلن خودشون رو هم ساپورت نمی کنن.

بعد حالا ساختیم فیلم رو، بعدش؟ بعدش هیچی اولن اینکه باید سعی کنم هیچ کس به هیچ وجه نبینتش چون در شرایط حاضر فقط سعی می کنم احترام مسخره کننده رو نگه دارم و براش اسید به عنوان قطره‌ی چشمی نریزم. دومن اینکه باید سعی کنم هیچ کس به هیچ وجه نبینتش چون در شرایط حاضر فقط سعی می کنم احترام مسخره کننده رو نگه دارم و با دیلم سوراخ بینیش رو گشاد نکنم. سومن اینکه باید سعی کنم هیچ کس به هیچ وجه نبینتش چون در شرایط حاضر فقط سعی می کنم احترام مسخره کننده رو نگه دارم و امممم و براش یازده و نیم ساعت «وقتی دلتنگی و تنها، غربت تموم دنیا»رو پخش نکنم.

اول به فکر این افتادم برم با این کمپین ها صحبت کنم اگه یه بار پولی که جمع میشه رو بدن بهم بعد حالا شاید بتونم برم تو مراسماشون خودم شبیه سرطانی ها کنم. البته مذاکراتم با کمپین جمع آوری دربهای بطری پلاستیکی (هستمت) خیلی خوب داشت پیش می رفت که متاسفانه سر کیف دوربین به توافق نرسیدیم. بعدها به این نتیجه رسیدم خودم کمپین بزنم اصن. همین بچه ها املتور نفری هفتصد هشتصد تومن بدن جمع میشه دیگه (تقصیر خودتونه که کم هستینوگرنه سهمتون کمتر میشد.) برای مراجعه به کمپین اینجا را کلیک کنید.

ذیل نامه یکم: به غیر از اون آهنگ «وقتی دلتنگی و تنها» قصد توهین و یا مسخره کردن هیچیک از اسامی و مضامین نام برده شده در بالا را نداشتم. البته مسخره کردیم که کردیم دلمان خاست همانطور که همه دلشان می خاهد مارا مسخره کنند. والا با این مسخره کردناشون.

ذیل نامه دُیُم: سگ . [ س َ ] (صفت) پهلوی «سک » ۞ چیزی را که خیلی شاخ است گویند.

خلاصه ببخشید

نوشته شده توسط شیخ المعانی شلغم الدین سمنانی در ۵ مهر ۱۳۹۴

بعضی از مسیرهارو که پیاده می‌رم حالا از هر جا به هر کجا و به زمین نگاه می‌کنم و سعی می‌کنم پاهام رو حتمن داخل موزاییک‌ها بذارم و روی خط‌هاشون نذارم که نسوزم چنان فکرهایی وجودم رو فرا می‌گیره که حس می‌کنم شاید هر لحظه به سیم‌های برق گیر کنم و یا سرم بخوره به ایوان مردی که در آپارتمانش در حال جرخوندش این چیز ذغال برای قلیون هست و انقدر غرق می‌شم در چیزی، که دوست داشتم همونجا هر چیزی بود داشتم و هرچیزی که رو می‌اومد تو ذهنم می‌نوشتم.

همین چند لحظه پیش سخت درگیر این فکر بودم که کلن من تو زندگیم آدم بدهکاری بودم. بر خلاف بعضیا که همیشه طلبکارن من در بیشتر اتفاقات زندگیم (شاید نه همون لحظه) اما نهایتن همه چیز رو با «خلاصه ببخشید» تمومش کردم. چه مقصر بودم چه نبودم. اصلن تقصیر چه اهمیتی داره وقتی شما قلبن بدهکار همه چیز هستید. حقیقتش اینکه در کنار تمام آدم‌هایی که همیشه طلبکار هستند ما همیشه بدهکاران هستیم که تعادل جامعه رو برقرار می‌کنیم و اگر ما نباشیم جامعه اساسن از اعتدال باز می ایسته و از داخل فرومی پاشه. (تلاش برای مهم سازی خود) انگیزه هایی که در این حس هست اینطوره که مثلن دوست دارید برید بازداشتگاه‌ها و به همه از طرف افرادی که داخل بازداشتگاه یا زندان هستند معذرت خاهی کنید.

  • «آقا ما معذرت می‌خایم ایشون چک‌هاش پاس نشده.»
  • «آقا ما شرمنده‌ایم فلانی انقدر اختلاص کرده، ببخشید»
  • «آقا ایشون خاسته به دوستش بگه تو بمیری یه نیمچه هلی داده ایشون خورده به دیوار پخش زمین شده، سخت نگیرید دیگه من معذرت می‌خام.»

اصلن موضوع بر می‌گرده به همان کوچیکی‌هام که تا می‌رفتیم برای بابا مامانمون ناز کنیم شپلق می‌زدن دم گوشمون می‌گفتن مرد که ناز نمی‌کنه. بعد که می‌دیدیم ناز نهایتن جواب نمی‌ده سعی می‌کردیم قهر کنیم که بالاخره نابرابری و یا هرچیزی رو یه جوری به گوششون برسونیم. هروقت هم قهر می‌کردیم نهایتن با این داستان از بابام داستان با بدهکاری ما ختم می‌شد که: «ما کوچیک بودیم بالاخره یه جوری پول قرض کرده بودیم و شناسنامه گذاشته بودیم تا آتاری اجاره کنیم و این دو تا دسته بیشتر نداشت عموی کوچیکم که خیلی تلاش می‌کرده برای بازی کردن و راهش نمی‌دادن به بازی، یکم دعوا می‌کنه و می‌بینه که نهایتن هیچکس براش تره هم خورد نمی‌کنه داد می زنه و قهر می‌کنه. بعد از اینکه قهر می‌کنه همه برادرا می‌گن آخ جون یکی کم شد و بعد عمو کوچیکم که می‌بینه داره بازی رو از دست می‌ده بر می‌گرده به بازی…» بعد بابام به طرز خیلی افتضاحی «قهر» رو تلفظ می‌کرد و می‌گفت حالا تو «قهر» کن. خلاصه تمام کودکی ما با این داستان و یا شپلق‌های مختلف طنازی و یا قهرمون سرکوب می‌شد.

اخیرن هم که سعی کردیم واسه چند نفر خودمون رو بگیریم و بگیم مثلن من دیگه از این به بعد از همه طلبکارم و اگر یارو بیاد تو صورتم قمه بزنه نگران پیرهنش نیستم که خونی می‌شه و برخلاف همیشه خیلی هم شاکی می‌شم اتفاقن. مثلن اگر یکی اومد ازت کمک خاست و یه فایل درب و داغون وُرد بهت داد و تو بهش یه فایل کلاسیفاید شده و تر تمیز بهش دادی دیگه حق نداره سرت غر بزنه و بگه که چرا تنوین هاتو نذاشتی. یا مثلن اگه از یکی کمک می‌خای باید نهایتن به این نتیجه برسی او غلط می‌کنه کمکت نمی‌کنه. کلن رویکردمون رو رویکرد طلب‌کار محور قرار دادیم و آخر هم انقدر تو خودمون به تناقضات فلسفی-عاطفی-روانی رسیدیم، شدیم همون عمومون.

اصن آدمهایی که قرار است همیشه بدهکار باشند نباید هیچ وقت تغییر موضع بدهند. دقیقن مثل این است که شما همیشه یه چیزی بودید و همه غر می زدن از اینکه آن چیز بودید دقیقن روزی که تصمیم می‌گیرید دیگر آن چیز نباشید همه باز هم غر می‌زنند پس چرا آن چیز نیستید دیگر.

نهایتن هم به این نتیجه می‌رسید که هرچی باشد حق با آنهاست. اصن شما غلط کردید که طلبکار شدید. آخرای راه که داشتم به خونه می‌رسیدم اینو روی دیوار دیدم.

خلاصه ببخشید…

10706667_463119653827217_1345323979_n

غم این خفته چند خاب در چشم ترم می‌شکند

نوشته شده توسط شیخ المعانی شلغم الدین سمنانی در ۲۱ شهریور ۱۳۹۴

بعضی از محصولات بصری هستند که عمیقن و ذاتن بصری‌اند یعنی یک نقاشی است که شما می‌توانید چهل و پنج دقیق بدون پلک بهش زل بزنید و خیره بشید و هر لحظه لذت بیشتری از لحظه قبل کسب کنید. این تصاویر زیاد نیستند و مشهور هم نیستند. مغز و ذهن شماست که این مصنوعات بصری را در بالاترین قله‌ی عجایب وجودتان نصب می‌کنند. اما من مدتهاست وقتی چیزهای خوبی گوش می‌دم اما چیز خوبی برای دیدن ندارم به عکس زیر نگاه می‌کنم. البته منظور من صرفن فرد داخل عکس نیست. منظور من ترکیبات عکس است آن تابلو، آن کلید پریز، آن دیوار ضربه خورده حتا آن آویز و تابلو ناشیانه مغز من رو آروم می‌کنند.

photo_2015-07-21_21-08-15

ده راهکار برای بیشتر هیولا بودن شما

نوشته شده توسط شیخ المعانی شلغم الدین سمنانی در ۱۹ خرداد ۱۳۹۴

من همیشه این موضوع و درگیری در ذهنم وجود دارد که زندگی روزمره هیولاها، دیوها، «اژدهاها» (جمعی از اژدهاها همیشه خندان هستند «هاها» ته این کلمه گواه این موضوع است!) غول‌ها و تمامی اقوام وابسته بستگان دور و نزدیک که از شهرستان می‌آن، نسناس‌ها عزیز، خانواده‌ی ارجمند «آدم‌خوریان» و تمامی عزیزانی که گرم کننده (Heater) این محفل بودند؛ چطور زندگی روزمرشان را می‌گذرانند. (از اینکه از جملات قبل هیچی نفهمیدید با شما هم‌دردی می‌کنم)

آخر (بخانید آخه!) مگر می‌شود تمام زندگی و ساعات مثلن یک هیولا (تمام خانواده‌های فوق الذکر را هیولا در نظر بگیرید که خدایی ناکرده از دست ما گله‌مند نشوند، چون جانم در خطر است.) به اموری مثل خوردن آدم‌‌ها، خوابیدن و یا لیسیدن استخوان ترقوه شب پیش بگذرد؟ ۲۴ ساعت شبانه‌روزی یک غول متعهد به خانواده را در یک غار تاریک در نظر بگیرید:

صبح: نمی‌دانم هیولاها چه ساعتی از خواب بیدار می‌شوند اما با توجه به رژیم غذاییشان فکر می‌کنم ساعت ۸ الی ۱۰ مناسب باشد.

اگر انسان شب پیش تپل باشد مطمئنن در مطبخ (چیزی قرار نیست آنجا طبخ بشود شاید «مطخام» مناسب تر باشد و در جلوی نورنَگیر غار در بخش شمالی قرار دارد.) رانی (نه از رسته‌ی ایستکیان و دلستریان)، بازویی یا حتی‌المقدور کبدی چیزی پیدا می‌شود.

اگر انسان شب پیش مثل نگارنده محترم پوست بر استخوان چسبیده باشد و اطرافیان نگارنده از این که او ۴ برابر اطرافیانش می‌خورد ولی چاق نمی‌شود حرص بخورند و او را نفرین کند، باشد. باید به تَلِه مراجعه کند ببیند گنجشکی، قورباغه‌ای، لاک پشتی (معمولن برای چاشت صرف می‌شود) در تله گیر کرده است یا نه.

ظهر: هیولاها معمولن بعد از صرف صبحانه می‌خابند تا ظهر بشود. گاهی اوقات هم شاید برنامه‌های بین بازه صبح تا ظهر کانال چهار را تماشا بکنند. (البته تماشای کانال چهار در صورتی است که آدم شب قبل انسانی فرهیخته باشد و ریشِ پروفسوری با ارتفاعِ ریشی بیشتر از ۲ میلی‌متر داشته باشد) اما معمولن انسان‌های فرهیخته مثل گوجه‌های سالاد کمیاب هستند و اگر پیدا بشوند هیولاهای دیگر دست‌شان اینجوری (ادای یک حالت دستیِ بسیار مزخرف) نیست که اورا نخورند. البته هیولاها علاقه‌ی بسیاری دارند که ظهرهای پنج شنبه برنامه «گلبرگ» را ببیند چرا که به درد زن و زندگی‌شان می‌خورد.

بعد از ظهر تا قبل از غروب آفتاب: بعد از صرف ناهار معمولن یه جوری می‌گذرد دیگر، یا با استخوان‌های شب پیش بازی‌های محلی و مخصوص هیولاها را انجام می‌دهند یا به آرشیوشان سر می‌زنند و برای بچه‌هایشان «سمندون» می‌اندازند. البته آنها اعتقاد دارند محتوای امروزه تلویزیون بسیار کم کیفیت شده و فیلم‌های دهه‌های ۷۰ و ۶۰ را ترجیح می‌دهند.

شب: برنامه اصلی زندگی هیولاها از این ساعت شروع می‌شود یعنی در واقع خیلی از گونه‌های هیولایی از این ساعت شروع به کار می‌کنند و به ادارات می‌روند. اما خب دانشجوهاش همون صبح بلند می‌شوند چون معمولن قشر دانشجو در بین تمامی گونه‌ها ساعتی مخالف با ساعات آن گونه دارد. (مثلن گونه‌ای از کانگروهای دانشجوی صحراهای استرالیا در پاسی از شب ادای درهای قابلمه را در می‌آورند و برای هم جک‌های ملیتی تعریف می‌کنند.) اما معمولن شب های هیولاها به طرزهای گوناگونی سپری می‌شود. اما شکار آدم به عنوان عمده‌ترین فعالیت در نظر گرفته می‌شود.

خیلی‌ها فکر می‌کنند هیولاها خیلی بیشعور و گاو (من از توهین به تمامی گونه‌های گاوی پوزشمندم) هستند. اما حقیقت این است که چون هر انسانی که به تحقیق در مورد گونه‌های مختلف هیولا می‌پردازد مثل این می‌ماند که یک سیخ کوبیده بختیاری بیاید دم در شما در بزند و بگوید: «می‌توانم در مورد شرایط زندگی شما تحقیق کنم؟» خب مطمئنن هر کسی باشد به کوبیده اطمینان نمی‌کند و ابتدا او را می‌خورد. البته در انتها هم قرار نیست بعد از خورده شدن اتفاق خاصی بیافتد اما خب ابتدا او را می‌خورد.

همه‌ی ما به خاطر شرایط زندگیمان دقیقن نمی‌توانیم تصور کنیم عادات زندگیشان چگونه است. همانطور که نمی‌توانیم تصور کنیم عادات یک سنجاقک یا ستاره دریایی چطور است (البته گفته شده بعضی از انسان‌ها با کلم‌ها و کرفس‌ها ارتباط خاصی برقرار می‌کنند!!) البته هیچوقت نمی‌توانیم تصور کنیم هیولاها برای ته‌دیگِ ماکارونی نمی‌جنگند یا شجریان گوش نمی‌کنند. اما با همه‌ی این اوصاف همه ما هیولا شدن را خوب بلدیم…

 

ذیل‌نامه یکم: ده راهکاری وجود ندارد. فقط خاستیم تمام تیترهای مُد شده در سایت‌های مختلف را مسخره کنیم.

شیخی که دوش نداشت

نوشته شده توسط شیخ المعانی شلغم الدین سمنانی در ۲ خرداد ۱۳۹۴

خجالت می‌کشیدم از اینکه بگم بیشتر تصمیمات مهم زندگی من در حمام گرفته می‌شوند. البته نه اینکه دیگه نکشم هنوز هم می‌کشم اما خب کمی کمتر می‌کشم بعد از اینکه فهمیدم اصلن مشکل من یا دوش حمام نیستیم. جواب اصلی ترشح دوپامین بخاطر دوش گرفتنِ. راستش بعد از پیدا کردن این جواب کمی خجالتم نسبت به موضوع کم شد اما خب هنوز «خزه» یکی گیر می‌کنه بره بپره زیر آب.

اصلن سوال اینجاست اگه حمام می‌توانست کمک کند چرا «ایکیوسان» نمی‌رفت زیر دوش یا بجای صدای «لوک لوک» صدای «شُر شُر» نمی‌داد یا چمی‌دونم اقطاب متفکر تمام سلسله‌های کارتونی مثل همین «اسپلینتر» توی لاک‌پشت‌های نینجا همش زیر دوش نبود.

ایکیوسان دوش می‌گرفت و به کله‌اش اشاره می‌کرد که آب را آنجا بریزند نه زیربغلش

ایکیوسان دوش می‌گرفت و به کله‌اش اشاره می‌کرد که آب را آنجا بریزند نه زیربغلش

باور نمی‌کنید من چه تصمیماتِ مهمی زیر دوش حمام گرفتم. مثلن اینکه از این به بعد بجای تکان دادن سرم در مسواک زدن، فکم را تکان بدهم یا کمی کمتر از پیرمردهای بالای ۹۶ سال در خیابان عکس بگیرم یا کمتر به تقلای کم کردن صدای آروغ زدن ناظم مدرسه‌ای که در آن کار می‌کنم بخندم. باور کنید من تمام این تصمیمات مهم را در حمام و در حالی که دوش دقیقن به مغزِ مغزِ سرم می‌خورد و همینطور لیترلیتر دوپامین در خونم ترشح می‌شد گرفتم.

داشتم فکر می‌کردم اگه قرار بود من یک سوپرهیرو (بخوانید ابرقهرمان) داستان‌های نجات نون بربری‌ها اندیشمند بودم هروقت ۱۷ نفر از زیردست‌های افراد بد تحت نفوذ آدم بد داستان سَرَم می‌ریختند، بجای دستمال داداش کایکو یا گذاشتن شمشیر صلح روی هم فریاد «یکی برای ننه، ننه برای یکی» یا هرچیز دیگه یه تیکه دوش حموم خونمون باید همراهم می‌بود با یه دبّه ۲۰ لیتری آب با یه مکانیزمی رو خودم می‌ریختم که بتونم فکر کنم که چطور فرار کنم.

یادتان باشد هروقت گیر کردید در زندگیتان در تصمیم گرفتن و هیچ گریزی نداشتید که از مسئله برون‌رفتی پیدا کنید (برون‌رفت عجب کلمه‌ی خوش‌چرخشیه!) یک پارچ آب به نیت «قربة الی جواب المسئله» روی خودتون خالی کنید!

ذیل‌نامه‌های عزیز:

+بعد از مدتی که همینطوری داشتم «املت‌نامه» رو از دید یه املتور می‌خوندم متوجه شدم املت‌نامه فقط شده متن و به هیچ وجه هیچ فرقی با اون کتاب «روش تحقیق در معماری» که ساده‌ترین جمله کتاب این بود که «موضوع تحقیق نباید کلی باشد»  نداره. بعد از یک دوش در راستای پیدا کردن راه حل به این نتیجه رسیدم حتی‌المقدور مالتی‌مدیایی مرتبط/ساختگی/بی‌ربط به متون اضافه کنم.

++حضرت شاملو یه داستان بسیار پندآمیز (آموز) داره به نام «مردی که لب نداشت» البته روایت داستانی به زبون خودشون و کمانچه‌ و تار خوشمزه‌ای که نواخته میشه واقعن محشره اما بیشتر برای من حکایت «شیخی که مَغز نداشت» که شاید بعدها ورژن خودم رو برای خودم سرودم. (برای دانلود هم روی عکسش کلیک کنید. البته من پلیرش رو هم گذاشتم (سفیدی زیر) اما نمی‌دونم چرا اجرا نمی‌شه)

mardi-ke-lab-00-cover

هم‌زادم، کائوناشی

نوشته شده توسط شیخ المعانی شلغم الدین سمنانی در ۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۴

از اینکه اول می خاستم به طرز خیلی احمقانه ای یه مقدمه برای حرفام بچینم خنده‌ام می‌آد. مقدمه‌چیدن خیلی احمقانه‌است.  من استاد ماسک زدن هستم. بابام میگه کوچیک که بودی از «ماسک» به طرز غیرقابل باوری می ترسیدی. شاید بخاطر این بوده من عاشق این هستم که در پشت ماسکم پنهان بشم نه با ماسک روبرو بشم.

این ماسک زدن مثلن دلیل محکمی بر عدم وجود جابجایی در روانکاوی است. یعنی اینکه هیچ چیز نباید جای دیگری باشد. یعنی نباید به هیچ وجه ناراحتی های من در جایی جدای از پشت میز من باشد. نباید عصبانیت من سر خیارشور توی سالاد خالی شود. البته عدم وجود جابجایی هم خیلی آرمانی و مال این روشنفکراس. اصل خورده شدن تمام اینهاست.

توی کارتون «شهر اشباح» که ارجاعات بی حد و اندازه ای به دنیای من داره من دقیقن مثل «کائوناشی» هستم. کائوناشی مهمان هتل بود. چون «شهر اشباح» قدیمی است و من وقتی شهر اشباح منتشر شد ۹ سالم بود همچنان از شخصیت «کائوناشی» پیرو همان ترس‌هایم کودکی‌ام می‌ترسیدم و وقتی آمد شروع کرد به خوردن همه چیز، از خدمتگزار گرفته تا غذا و میز و مبل و… من دقیقن «کائوناشی» هستم با ماسک، همه چیز را می‌بلعم در خودم و مهم تر از همه هیچ «بُرون‌ریزی» هم ندارم صرفن ظرفیتم را افزایش می‌دهم.

البته «کائوناشی» آخر تخلیه شد و همه چیز را بیرون ریخت. شاید این نکته فرق من و او باشد.

e5b18fe5b995e5bfabe785a7-2013-10-24-e4b88ae58d8810-20-51

من آن نیم!

نوشته شده توسط شیخ المعانی شلغم الدین سمنانی در ۴ اردیبهشت ۱۳۹۴

122

پی‌نوشتی که بعدن خودش دوست داشت اضافه شود:
شخصن علاقه خاصی به موسیقی‌های کم کیفیت ترجیحن سنتی/جَز سالهای دور دارم. نویز بخش لاینفک و دوست داشتی تمام این موسیقی هاست. از آن نویزهای دوست داشتنی که وقتی در موسیقی سکوت می شود صدای یه نویز لوپ دار شنیده می شود (مثلن خرت خرت خرت یا پر پر پر فیش پر پر پر فیش) که با روح و روان بازی می کنند.